Saturday, July 04, 2009
"همه ی ما در مقابل دهشت باکره ایم، درست مثل کسی که در مقابل لذت باکره است"

سفر به انتهای شب، سلین

آره؛ ترس داشت؛ درد داشت؛ جیغ و داد داشت؛ اما حالا که دیگه واسه مون زحمتشو کشیدن و ترتیبشو دادن ...، اصن تو بخون به ناجوانمردانه ترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن رِیپ مون کردن و ...، ها!؟ حالا دیگه می تونیم یه جور دیگه به زندگی مون نگاه کنیم؛ کشش ندم... می تونیم حالشو ببریم ... فک کن ... حتی می تونیم بریم جنده ی خیابونی بشیم



Saturday, June 06, 2009
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


Monday, June 01, 2009



آقای لاغر با کسانی که فکر می کنند ای بابا، رییس جمهور که انتخاب شده و حقوق اولش رو هم گرفته حال نمی کند و با آنها حرفی ندارد. این کلن یک نکته. و اما بعد

آقای لاغر عقیده دارد که در انتخابات پیش رو جریان موسوم به اصولگرایی دارای هشت تا دوازده میلیون رأی ست -ما کاری نداریم چه جور و از کجا و اینا- که به حساب آقای احمدی نژاد واریز خواهد شد؛ و با مشارکت کمتر از پنجاه درصدی مردم در انتخابات این آقای احمدی نژاد است که تا چهار سال دیگر رییس جمهور خواهد ماند؛ اما آقای لاغر امیدوار ست که این اتفاق نیفتد؛ این روزها –علاوه بر اینکه همه تپش نگاه می کنند- همه ی نظرسنجی ها مشارکت مردم را بیشتر از پنجاه درصد نشان می دهند، و همین به تنهایی یعنی اینکه آقای احمدی نژاد در دور اول رییس جمهور نخواهد شد و با یکی از آقایان میرحسین و یا کروبی به دور دوم خواهد رفت؛
آقای لاغر ضمن احترامی که برای آقای کروبی قایل است، میرحسین را به او ترجیح می دهد و دوست دارد تا در دور دوم شاهد پیروزی میرحسین در رقابت با احمدی نژاد باشد. آقای لاغر ترجیح می دهد در باره ی دلایل احساسی اش برای این انتخاب، ارجاع تان دهد به سرهرمس و درعوض برایتان بگوید که علاوه بر همه ی این حرف ها، عقیده دارد که از مظاهر مدنیّت یا یک جامعه ی با ساختار درست ِ مدنی، حاکمیت احزاب و حاکمیت نگرش حزبی بر اندیشه و مشی سیاسی مردمان آن جامعه است. البته آقای لاغر هم می داند که تا رسیدن به این مطلوب نه تنها عموم جامعه ما و خود ما به عنوان نخبگان این جامعه بلکه حتی احزاب ما و کاندیداهای ما فرسنگ ها فاصله دارند، اما آقای لاغر دلش می خواهد که در این مسیر حرکت کند؛ آقای لاغر دلش می خواهد حزبی فکر کند و حزبی عمل کند؛ برای آقای لاغر حزب کارگزاران شأنیت بیشتری دارد از آقای کرباسچی، حزب مشارکت شأنیت بیشتری دارد از آقای عباس عبدی و یا حتی مجمع روحانیون هم شأنیت بیشتری دارد از آقای ابطحی؛ اینجور می شود که آقای لاغر حتی برنمیدارد به خودش زحمت مقایسه و سبک سنگین کردن اسم هایی مثل محمد خاتمی و محمد رضا خاتمی و محسن آرمین و نبوی چه از لحاظ بهزاد چه از لحاظ ابراهیم و عزت سحابی و سعید حجاریان و محسن امین زاده و مصطفی تاجزاده و زهرا رهنورد و فائزه هاشمی و عزت انتظامی و داریوش مهرجویی و کیومرث پوراحمد و ... را با کرباسچی و عباس عبدی و محمد علی ابطحی و عبدالکریم سروش و جمیله کدیور و محمد قوچانی و بهروز افخمی و ... بدهد؛ برای آقای لاغر همینکه احزاب و تشکل های متبوع و مطبوع اش مثل مشارکت و سازمان مجاهدین و ملی مذهبی ها، فارغ از نقاط ضعفشان و و فارغ از اختلافاتشان با یکدیگر، با همان مختصر جذابیت هایی که هرکدام برای آقای لاغر دارد پشت سر یک نفر قرار گرفته اند کافی ست تا او هم بداند که به چه کسی رأی خواهد داد؛ اینجور می شود که آقای لاغر خیالش بابت مطالباتش کمی راحت تر می شود، چرا که پیگیری مطالباتش را یا لا اقل بخشی از مطالباتش را که این احزاب نمایندگی می کنند به آنها می سپارد و در نهایت امیدوار ست که رأیش، رأی به جامعه ی مدنی و حکومت قانون باشد.


هیه.



Saturday, May 16, 2009
بدجوری دارم چاااق می شم؛
دیگه کم کم از در این وبلاگ رد نمی شم!


Saturday, May 09, 2009
زیپّ درش رفت و خبردار کرد
تا پدرش چاره ی آن کار کرد


Tuesday, April 14, 2009
حکایت ما شد حکایت آدمی، گرفته کوله بار زاد ره بر دوش، فشرده چوبدست خیزران در مشت، قدم در راه بگذاشته، که می رود و می رود و باز در خیال خودش حتی هی تر و بیشتر هم می رود و می روند! و ناغافل چشم که باز می کند می بیند دکی! همسفرش جایی خیلی خیلی عقب تر ها جا مانده ست و گاس هم که هیچ راه نیفتاده! – او همسفرش را جا گذاشته!؟ راه ش ننداخته!؟ اصلن به او چه مربوط ست، حال نکرده راه بیفتد و برگشته خانه شان و دارد ماست ش را می خورد!؟ الف و ب!؟ ب و جیم!؟ همه ی موارد!؟ هیچکدام!؟- و حالا مجبور ست همه ی راه رفته را برگردد؛ -می فهمید!؟ مجبورست!- و لابد از شانسی که ندارد آسمان و زمین هم یک هفته ی تمام کن فیکن می شود تا حسابی حالش را جا بیاورد؛ طوفان و ابر و باد و (مه و خورشید و فلک ...!؟ هان!؟ نه احمق جان! اون یه چیز دیگه ست، ربطی هم به شقیقه ی ما نداره) مِه و رعد و برق و ...؛
مجبور ست –می فهمید؟ مجبورست!- هرازگاهی هم فریاد بلندی بزند و فحش مربوط و نامربوطی هم بدهد که نامرد! گیرم من کور، کر که نبودم دیگه، خب صدا م می کردی؛ یک کلمه می گفتی هوی ی ی! وایستا منم بیام... مثلن؛ یا حتی هشّ ! حیوون یواش تر؛ هان!؟ خب بر می گشتم بچه...؛ مگر نبود غدیر خم که پیامبر ما با کاروانیان در جایی بین راه توقف کردند و فرمودند جلو رفتگان را بگویید تا بازگردند و عقب ماندگان، از لحاظ توی راه و مسیر و اینا، نه که از لحاظ ذهنی که، برسند؛ و وقتی آنها که رفته بودند برگشتند و اینها که نرسیده بودند رسیدند، پیامبر ما با آنها راجع به مسایل مختلف و گوناگونی صحبت کردند و منجمله فرمودند دیگه اینجوری نباشه که یکی جلو جلو بره و یکی هم عقب بمونه ها، با هم بریم و با هم توی مسیر حال کنیم؛ و خلاصه حرف های خیلی خوبی هم –فک کن اون موقع!- در ستایش همین رفتن و راه و همین جاده ی آیدا اینا و در باب بی اصالتی دغدغه ی رسیدن و نرسیدن و کجا رسیدن زدند؛ -ومن مطمئنم اگر پروفسور حسابی اینها رو هم به اینیشتن گفته بود دیگه حتمن اینیشتن نعره ای می زد و یا جا به جا می مرد، یا مسلمون می شد و دیگه دست به کار ساختن بمب اتم و اینجور کارهای بد نمی زد که البته حالا موضوع بحث ما نیست-
خلاصه که برمی گردد –مجبورست برگردد- در حالی که با خودش فکر می کند یعنی نمی شد رفیق راهش به جای اینکه ناغافل ول کند و برگردد خانه شان و لابد ماستش را بخورد، نصف یا کمی از این راه نیامده اش را، گیرم به زور، می آمد، یا دست کم همانجا می ماند و صداش می زد، تا او بقیه یا همه ی راه رفته اش را از او، تا او، لابد با چراغی که او در این هوا برایش تکان می داد برمی گشت!؟ همینجور مدام با خودش فکر می کند و حرف می زند و برمی گردد -مجبورست برگردد- همه ی راه رفته و نرفته را، تنهایی، بی چراغی که در جایی برایش سوسو بزند؛ و لابد هرازگاهی هم اتراق می کند در خم پیچی یا پناه صخره ای؛ دست می کند توی کوله ش، دوتا دوتا کنسرو لوبیا داغ می کند و تنها تنها می خورد؛ دوتا دوتا پیک پر می کند و تنها تنها سر می کشد؛ دوتا دوتا سیگار می چوقد و تنها تنها می کشد و لابد بلند بلند چند صفحه ای هم از کتابی که همراهش هست می خواند، بدون اینکه کسی بشنود ... و دوباره راه می افتد و اینبار فکر می کند که خوب که دست کم هوا دارد آفتابی می شود بعد از یک هفته ...؛ و به کوله اش فکر می کند که کم کم سبکتر و سبکتر می شود و این لابد کمی خوشحالش می کند، و به خودش فکر می کند که دارد کم کم سنگین تر و سنگین تر می شود، و فکر می کند با این سنگینی لابد دیگر نتواند به این زودی ها و مفتی ها پای هیچ رفتنی باشد ... و این یکی اما کمی غمگین اش می کند.


Saturday, April 11, 2009
همچو فرهاد بوَد کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی تو ،
ناخن ما تیشه ی ما


Wednesday, April 01, 2009
خلق از مرض می یاد؛
می دونم که شاید نشه همین اول بسم الله این موضوع رو، با همبن قطعیت، توی پاچه تون بکنم؛ اما فکر می کنم خوبه براتون بگم و بدونید که دانشمندان زیادی، که خیلی خفننن و حدس می زنم حتی دوماد آزموسیس اینا هم جزوشون بوده، طی تحقیقات خیلی وسیع و خیلی گسترده ی خودشون، به این نتیجه رسیدن که قطعن یه رابطه ی خیلی ناز و افلاطونی -یا شایدم غیر افلاطونی(!؟)- بین خلق کردن یا همون کار خلاقه و مرض وجود داره؛
این گروه ازدانشمندا، طفلیا، توی این تحقیقات خیلی وسیع و خیلی گسترده ی خودشون، کیس استادی های خیلی زیادی رو هم مورد بررسی، تدقیق و چیز خودشون قرار دادن؛ تا جایی که به عنوان نمونه در قسمتی از گزارش شون، که مشخصن زیر نظر عده ای از بر و بچه های مکتبی و متعهد گروه کار شده، و این خودش بحمدلله در جای خودش باعث خوشحالی و افتخاره، به این نکته اشاره می کنن که خدا هم، به عنوان اول خالق هستی -سلام همه ی سخنوران ِ ان ِ عاشق عبارات کُس شعر اول معمار هستی، اول هنرمند هستی، اول نقاش هستی، اول ...- اگه بچه ی همچین سالمی بود، یعنی مثلن خورد و خوراکش به جا بود، تفریحش به موقع بود، از همه مهمتر سِکسش هم اگه به راه بود که دیگه نمی زد دِ قربونتون برم...؛ از لحاظ دست به کار خلق؛ ها!؟ لابد مثل خیلی از خود ما ها دیگه ...، که اگه همه این مسایلاتمون به جا و به راه باشه متأسفانه دیده شده که دیگه نمی زنیم؛ که البته این رویه هم خودش اصلن مورد تأیید ما نیست؛ یعنی می خوام بگم پس تکلیف هنر برای هنر چی میشه!؟ هان!؟
مریض باشیم و بزنیم؛
همه ی ما می دونیم که هر چهره ای با لبخند احمق تر است. -جدن می دونیم یا اینکه هنوزداریم لبخند می زنیم!؟- خُب! بیاید به خاطر خودمون هم که شده احمق نباشیم؛ یا لااقل کمتر احمق باشیم؛ ها!؟
یک راه ساده: یک مقوا بردارید و با ماژیک کلفت روی اون بنویسید "من گاز می گیرم." یک بندی چیزی هم به دو طرف بالای اون بندازید و اون رو یک جایی، مثلن کنار آینه ی جاکفشی دم در، آویزون کنید؛ جوری که هرروز موقع بیرون رفتن از خونه، چشمتون بهش بیفته؛ نه واسه ی اینکه اگه یک روزی اتفاقن سگ بودید، بخواهید یا بتونید اون رو برش دارید و بندازید دور گردنتون و باهاش برید بیرون؛ نه! احمقا؛ واسه ی اینکه هرروز چشمتون بهش بیفته تا دست ِ کم - هه ... دوست داشت اینو ...- یک روز در سال، توی رودربایستی ش هم که شده، حتمن اون رو بردارید و حتمن بندازیدش دور گردنتون و اون روز رو تصمیم بگیرید که حتمن سگ باشید و حتمن پارس کنید و حتمن گاز بگیرید؛
اگر بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز سال رو هم غزل می سازید برای معشوق جان به بهار آلوده و با چشم هاش پیاله می زنید، این یک روز رو، دست کم همین یک روز رو فقط بزنید؛ بزنید؛ نه از لحاظ پیاله، نه از لحاظ با چشم هاش؛ که با سینه هاش...؛ و اگر خواستید هم سلام کنید به "بیلی" ِ میدنایت اکسپرس و درود بفرستید به روح پرفتوح آقای پارکر؛
بیت:
همچو "بیلی" از جهت بیرون جهیم / بی جهت در خشم آییم از الست

هه ... ندید می گم که الان حسابی سرگرم شدید و دارید مثل احمق ها لبخند می زنید ... -می هندید!؟ باید بوهورید- خُب! به تُخمم؛ یک جایی که الان اصلن یادم نیست که چی بود و کجا بود یک کسی راجع به یک نویسنده ای یا بهتر بگویم راجع به شخصیت های داستان های یک آقای نویسنده ای می گفت که همه خسته اند؛ اما خسته کننده نیستند؛ و من با خودم فکر می کنم که لابد حکایت ماست آقای دکتر ... ما هم خسته ایم ...؛ گیرم که خسته کننده نیستیم، اما خسته ایم ... و فکر می کنم اتفاقن خوبه که این یک بار رو با خواب تمام بکنیم ... بله آقای اخوان؛

با خواب ... تمام بکنیم:

آب زلال و برگ گل بر آب
مانـَد به مَه در برکه ی مهتاب
این هردو، چون لبخند او در خواب
.
.
.

پ.ن در باب ارجاع این چند خط آخر و لابد عنوان: کاسِتی هست از آقای اخوان که به گمانم در قبل از انقلاب پر شده به اسم درخت معرفت، که در واقع مصاحبه ای ست با آقای اخوان که تعدادی از شعرهاش رو هم می خونه؛ آخر سر مصاحبه گر از او می خواد که با غزلی یا غزلکی یا خسروانی یی -به تعبیر خود آقای اخوان- مصاحبه رو تمام کنند و آقای اخوان بعد از توضیحاتی درباره ی خسروانی ها، این خسروانی -که در بالا نوشته شد- رو می خونه و بعد لحظه ای مکث می کنه و با ظرافت و لطافتی مثال زدنی می گه "با خواب (مکث) تمام نکنیم ..." و بعد یک خسروانی دیگه می خونه و نوار تموم می شه؛



Sunday, March 01, 2009
باور کن
اگر تو هم این دو خورشید داغ در دستهات
صورت بر صورت این ماه ساییده بودی
.
.
.
باور کن
آنوقت پوچی همه ی رسالت ها را به فریاد می آمدی؛
الا همین رسالت اندام ها


Wednesday, February 11, 2009

و در جای دیگری هم می فرمان (همین آقای گلستانِ محترِم) که:

رفتم تماشای آتش بازی،
باران آمد
باروتها نم برداشت.


Thursday, February 05, 2009
دارم از آن لحظه‌ی کم‌یابی حرف می‌زنم که می‌مانی با خودت که بگویی یا نگویی، دست جلو ببری یا نبری، کلید پابلیش را بزنی یا نزنی، ببوسی یا با همان چشم‌ها، نوازش‌اش کنی، از این دغدغه‌ی لعنتی دارم حرف می‌زنم سرهرمس. از این کلنجاری که با خودت می‌روی، که بروم یا بمانم، جاکن شوم یا آغوش باز کنم، ابدی، بی‌غش.

(+)



Thursday, January 22, 2009

تو باز می آیی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است،

و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را
برمی دارد.



Friday, January 16, 2009

"لیکن بزرگ ترین عشقم به شتر است (لطفن فکر نکن قصد شوخی دارم)، هیچ چیز وقار ِ منفرد این جانور اندوه زده را ندارد."

چرا فلوبر اینچنین تحت تأثیر شتر قرار گرفته بود؟ زیرا با با بردباری و قناعت آن، هم هویتی می کرد. حالت اندوه زده ی چهره اش و انعطاف پذیری ِ قـَدَری مشربش او را منقلب می کرد. به نظر می رسید مردم مصر هم دارای برخی از خصوصیات شتر بودند: گونه ای فروتنی و قدرت پنهان که با گند دماغ بورژوازی همسایه های فرانسوی فلوبر در تناقض بود.

فلوبر از زمان کودکی از امیدواری کشورش منزجر بود -انزجاری که در مادام بواری در شرح ایمان ظالمانه ی علمی منفورترین شخصیت رمان، اومه ی داروساز، بیان می شود- می شود حدس زد که دیدگاه خود او تیره تر هم باشد: "در پایان روز، ریدمان. با این کلام ِ قدرتمند، شما می توانید خود را از تمام رنج های بشری رها کنید، پس من هم از تکرارش لذت می برم: ریدمان، ریدمان." فلسفه ای که در چشمان غمگین، باوقار لیکن کمی خبیثانه ی شتر مصری منعکس بود.

هنر سیر و سفر، آلن دوباتن



Monday, January 12, 2009

شاغلام پیروانی در برنامه نود:

هرچیزی تو این دنیا از نازکی پاره می شه، انسان از کلفتی!



...

اینا تقصیر من نیست. اینا همه ش تقصیر خاکه.
تقصیر ِ عطریه که از موهای تو بلند می شه ...

عروسی خون، لورکا، ترجمه ی شاملو



و در جای دیگری هم می فرماد:

چشات از جنس ِ مرغوبه ...

و آورده اند که هنگام این فرمایش، نشسته بود؛ از هرلحاظ! حتی از لحاظ ِ به گـِل؛
مثل پاندولی تکان تکان می خورد و با هر دو دست، هــِی می کوبید روی پاها ش.
.
.
.


Tuesday, January 06, 2009
با دیگران خوری می و
با همان دیگران هم تِلو تِلو
.
.
.
ما م که لابد هستیم دیگه ... سی ِ خودمون


Friday, January 02, 2009
بگذاشتی ام، ...

فیـل بذارتت؛

حالا از لحاظ تنها، یا از لحاظ با خانواده و اینا.


Thursday, January 01, 2009
کجایی عباس!؟
.
.
.

نامرد



Monday, December 29, 2008
کاش این دنیا هم مثل جعبه ی موسیقی بود
همه ی صداها آهنگ بود
و همه ی حرف ها ترانه

دل شدگان، علی حاتمی، 1370



Saturday, December 27, 2008

و در جای دیگری هم می فرماید:

اگر از احوالات اینجانب هم پرسیده باشید، باید که به اطلاعتان برسانم
هاکونا ماتاتا
جز دوری روی شما
.
.
.


Monday, December 22, 2008
من خاتون هفت قلعه نیستم،
خاتون هفت خطّم؛
کافی کوفی نوشتم،
که به دو دنیا می ارزد؛
باور کن.

به دو دنیا می ارزد ...

آتش سبز، محمد رضا اصلانی

سلام آیدا


برایم بسیار مشکل است که جریان اظهار عشقم به آدلین را در اینجا نقل کنم. مدت ها وقت صرف کردم و به خودم فشار آوردم تا این ماجرای احمقانه را که حتی تفکرش هم مرا از خجالت سرخ می کند و بی اختیار بر لبانم این کلمات را جاری می سازد:"پس آن احمق من بودم!" به دست فراموشی بسپارم.
...
منی که تجربیات عاشقانه متعددی را پشت سر گذاشته بودم و با جسارت، و بعضی اوقات هم با بی شرمی غیر قابل توصیفی، ازپس همه ی آنها برآمده بودم، ناگهان بدل به پسرک عاشق کمرویی شدم که تمام شجاعتش در این است که دزدکی دستش را، بی آن که معشوقه اش بفهمد، به دست او بزند. و بعد دست خودش را به خاطر آنکه چنان افتخاری نصیبش شده است نوازش کند و بپرستد! این ماجرا که بی غل و غش ترین ماجرای حیات من بود، امروزکه من پیر شده ام و به آن می اندیشم شرم آورترین حادثه ی زندگی من تلقی می شود. من به آن به صورت چیزی مسخره و مبتذل می نگرم: حتی اگر پسر بچه ی ده ساله ای را ببینم که نظر زشتی نسبت به پستانی دارد که از آن شیر خورده است، کمتر از کارش حالت تهوع به من دست می دهد تا از کار خودم.
...
حالا هم از این که نمی توانستم شکستم را پیش بینی کنم شرم زده ام. من با دختر بسیار ساده ای روبرو بودم، ولی تصوراتم او را به صورت عشوه گرترین زنان دنیا درآورده بود. بعد از امتناع او، رنجیدگی عمیقی از او به دل گرفتم که به هیچ وجه منصفانه نبود: آن قدر من واقعیت را با خیال آمیخته بودم که حتی نمی توانستم قبول کنم که ما هرگز یکدیگر را نبوسیده بودیم.

وجدان زنو، ایتالو اسووو



Saturday, December 20, 2008

با عباس کیارستمی مان نشسته ایم به چایی خوردن.

این روز ها انگار که بویی برده باشد از چیزی، کمتر شده است که تنهام بگذارد.

یکبار قبلن به روم آورده بود که می داند این رفاقت مان برای من فقط در روزگار دوزخی تنهایی م معنا دارد و گفته بود که خودش هم اصلن راغب تر است این جوری ش را و یادم هست که چیزهایی هم سر هم می کرد در باب بار درام ِ حیات ِ (شاید هم که حیاط!؟ نه، همان حیات!) آدم ها و اینکه دوست دارد نزدیکی و مرافقت با آدم ها را در دقیقه ها و ساعت ها و روزها و شب های حیات دراماتیک شان؛ و یادم هست که می گفت دیده ای آدم ها در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان -هرمس، عباس سلام می رسونه؛ میگه یرزقونند آقا؛ یرزقونند!- هرچه قدر که سرشارند از کلوزاپ های تماشایی، لابد به خاطر آنهمه ستاره باران نگاهشان و آنهمه خون نشیط ِ زنده ی بیداری که چهار نعل می دود زیر پوستشان، همانقدر هم دل نمی دهند و اصلن راستش را بخواهی به دل هم نمی نشینند برای این جور رفاقت ها؛ و یادم هست که یک جور بی خیال و خونسردی برگشت و گفت راستش اینجور وقتها حتی حاضر نیستم که با آنها در یک لانگ شات قرار بگیرم. که من هم نامردی نکردم و برای اینکه بداند خیلی هم همین جوری و خوش خوشان توی پاچه مان نمی رود برگشتم توی روش گفتم احیانن سلام آقای میرزا محسن خان مخملباف دیگه؟ که خندید و گفت به گمانم، هااا، ولی دقیق یادم نیست ...

حالا هم که از عصر گیر داده ست به این پنجره؛ انگار که قراردادی چیزی بسته باشد با اداره ی هواشناسی برای ثبت لحظه به لحظه ی شرایط جوی و حرکت این توده های پرفشار و کم فشار؛ لیوان چایی اش را دست گرفته و مدام در سعی صفا و مروه ی فاصله ی مبل تا پای این پنجره است؛ پنجره ای که لایش را همیشه باز می گذاریم تا خانه را دود سیگار مان برندارد و الحق که این دو روز سوز سردی هم از لای همین درزش می دود توی کلّ خانه؛ راستش کم کم فکری شده بودم که اینجور که او سیگار و لیوان چایی اش را دست گرفته و صاف در مسیر این سوز ِ سگ کش ِ سرما ی بیرون ایستاده به تماشای این ابرها و لابد سرگردانی شان در آسمان و تردید باریدن و نباریدن شان، فردا روز برندارد ناغافل دوربین و دم و دستگاهش را بیاورد اینجا و بخواهد پشت همین پنجره علم کند و ده چارده ساعت یک فریم از همین آسمان را فیلم کند و به خورد جماعت بدهد ... که ناغافل بر می گردد رو به من و می گوید پس چرا از همین قاطی شدن ها کسی چیزی نمی نویسد!؟ به خودم می آیم که جانم!؟ می گم چرا تو این بچه هاتون کسی برنمی داره چیزی بنویسه در ستایش همین قاطی شدن ها، ها؟ وقت نوشتن این چیزا همین پاییز و زمستونه دیگه، همین بعدازظهرایی که وقتی میای پای پنجره یا میری توی تراس، می تونی کیف کنی از اینکه دستاتو حلقه کنی دور لیوان داغ چایی ت ... از اینکه نوک یخ زده ی دماغت رو بگیری بالای بخاری که ازش بلند میشه ... از اینکه بخار دهنت با بخار چایی قاطی شه ... به سیگارت پک بزنی و بذاری دود سیگارت هم قاطی بشه با بخار دهنت و بخار چایی ت ... و همین جور چشم بدوزی به دختر و پسری که توی پارک ِ اون پایین روی یه نیمکت چـِپیدن تو بغل هم و ببینی که بخار دهناشون هنوز منعقد نشده –سلام آقای کرباسچی- چه جور با هم قاطی می شه و ... هااا؟ اگه الان در ستایش این قاطی شدن ها چیزی ننویسین پس کی می خواین بنویسین!؟ هان؟ چند لحظه ای همین جور نگاهش می کنم؛ جان ِ عباس چار روز با ما گشتی پاک وبلاگر شدی واسه خودت ها! که می خندد تو چی؟ تو سینما گر نشدی!؟ می خندم سینما گر نه؛ ولی سینما گِـر شاید شده باشم! یاح یاح یاح ...

نشسته ام به درفت کردن همین ها؛ که از همان پای پنجره می گوید تو که آخر سر کار خودت رو کردی و اون دو تا پست آخر رو نوشتی، کاش دو خط توضیح هم می دادی که لااقل بدونند چه دهنی این وسط از ما سرویس شده بوده ... هان؟ می گویم می نویسم، البته می فهمند ...، ولی بازم چشم؛ می نویسم. ناگهان انگار که معلمی شده باشد در حال گفتن دیکته، بر میگردد به طرف من، دستهاش را پشت کمرش در هم قفل می کند و شروع می کند به راه رفتن و گفتن؛ خُب! نوشتی چه دهنی از آدم می تواند صاف کند این مشتاقی و مهجوری؟ نوشتیم آقا ... بنویس؛ بنویس که بیخود که بر نمی گردد بگوید هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم ... این کم حرفی نیست ... نوشتیم؛ بنویس ... حالا اینهایی که می گم رو بنویس؛ بنویس که اولن کلّن! وقتی به کسی فحش ِمادر/پدر/خواهر می دهیم، در واقع فقط داریم به او فحش ِ مادر/پدر/خواهر می دهیم و هرگز به مادر/پدر/خواهر ِ او که فحش نمی دهیم؛ پس احمق نباشیم؛ می نویسی!؟ نوشتیم آقا ... بنویس؛ دومن که بعضی فحش ها هم مثل بعضی کاف ها از سر ِ تحبیب اند، نه از ره ِ تحقیر؛ و انگار که مثلن من مخالفتی کرده باشم با حرفش! ناگهان روش را به من بر میگرداند که اصن خودِ تو! تا حالا خوبه چند بار شده باشه که موقع گوش دادن همین اصفهان لطفی کوبیده باشی روی پات و گفته باشی ای مادرتو ... هان!؟ جا می خورم من که می دونم اینا رو! قبول هم دارم، واسه چی به من می گی اینا رو!؟ که ناگهان قیافه ی دو نقطه دی-مخفی اش لود می شود؛ حقا که خری! به تو نمی گم اینا رو! واسه ی تو می گم که بنویسی؛ لازمه ...؛ خوبه ...؛ خری، حالی ت نیست! منظورش را تازه می فهمم؛ حقا که خیلی مارمولکی عباس! ... و هردو می خندیم؛ سیگارش را روشن میکند و می پرسد حالا نوشتی اینهایی که گفتم!؟ آره، نوشتم؛ همه ش رو نوشتی!؟ آره، نوشتم؛ همه ش رو بنویس؛ و پوووووف... دود سیگارش را فوت می کند لای مـِه که حالا دیگر تا پشت پنجره پایین آمده؛ آره ... همه ش رو بنویس؛



Wednesday, December 10, 2008
...
حقـّا که ننه ت از تو وفادارتر ست


Tuesday, December 09, 2008
ای جان
حدیث مادر دلدار باز گو


Monday, December 08, 2008
تانزانیا
جمهوری متحد تانزانیا کشوری است در شرق افریقا. پایتخت سیاسی آن دودوما است. مهمترین شهر آن دارالسلام است و از شهرهای مهم دیگرتانزانیا می توان به آروشا، امبیا، موانزا، موروگور و زنگبار اشاره کرد.
تاریخ
کشور تانزانیا از اتحاد تانگانیا و زنگبار در سال ۱۹۶۴ به وجود آمد.
سیاست
حکومت تانزانیا جمهوری چند حزبی فدرال با یک مجلس قانون گذاری میباشد. رئیس جمهور تانزانیا از سال ۲۰۰۶ جاکایا کیکوته است و نخست وزیر این کشور نیز از سال ۲۰۰۶ ادوارد لوواسا است.
اقتصاد
واحد پول این کشور شلینگ تانزانیا است به طوری که هر 100 شلینگ تانزانیا برابر ۶۹۶ ریال میباشد.
فرهنگ
مردم تانزانیا از لحاظ فرهنگی با مردمان ایرانی و اعراب عمانی خویشاوندی دارند[نیازمند منبع]. وجود تعداد زیادی از کلمات فارسی همچون شاه و کاکا در زبان سواحیلی که یکی از زبانهای رسمی این کشور می‌باشد، نشان دهنده عمق روابط دو فرهنگ است. در خلال سال‌های پایانی قرن سوم هجری تا اوایل قرن چهارم، گروه‌هایی از خانواده‌های شیرازی به زنگبار مهاجرت کردند. هنوز هم پس از گذشت قرن‌ها در زنگبار، اصل و نسب شیرازی به نوعی نجیب زادگی محسوب می‌شود. آیین نوروز امروزه در زنگبار برگذار می‌شود. زبان ها انگلیسی و سواحیلی زبان های رسمی این کشور هستند.
از آثار باستانی ایرانی در تانزانیا می توان به حمام ساخته شده توسط دختر فتحعلیشاه، چاه آب افشاری و مسجد جزیره دلفین اشاره نمود. همچنین توپ غنیمت گرفته شده در نبرد چالدران (شاه عباس اول) نیز در خانه عجایب تانزانیا نگهداری می شود. در تانزانیا حدود چهارهزار بلوچ فارسی زبان زندگی می کنند.
جغرافیا
تانزانیا در قسمت شرقی افریقا واقع شده‌است. بیشتر خاک آن از یک فلات باپوشش گیاهی بوته زار و علفزار تشکیل شده که در شمال به ناحیه آتشفشانی کلیمانجارو، در شرق به دریاچه تانگانیکا، و در جنوب به زمینهای مرتفع، محدود می‌شود. علیرغم مجاورت با خط استوا، ارتفاع زیاد این سرزمین، باعث شده که دمای هوا بین ۲۹-۱۸ درجه سانتی گراد ثابت بماند. البته در جلگه‌های ساحلی، آب و هوا گرمسیری است و میزان بارش آن، به ۱۰۶-۵۷ سانتی متر در سال بالغ می‌شود. اکثر جمعیت تانزانیا کشاورزی بوده و قهوه – کاکائو و چای، محصولات صادراتی کشور هستند. تانزانیا از نظر صنعتی پیشرفته نبوده و تنها صنایع مهم آن نساجی –دخانیات و صنایع غذایی می‌باشد. تانزانیا با کشورهای کنیا، روآندا، بوروندی، زامبیا، مالاوی و موزامبیک همسایه است. همچنین در شرق تانزانیا در دریاچه ی تانگانیکا با کنگو، و در شمال در دریاچه ی ویکتوریا با اوگاندا مرز آبی دارد.
تصاویر




همینطور که می بینید تانزانیا کشور بزرگی ست با جاهای دیدنی بسیار، دیدن این همه جای دیدنی زمان زیادی می طلبد، دو هفته یا بیست روز و یا حتی بلکُمم بیشتر، و دو هفته یا بیست روز هم که زمان زیادی ست؛ یعنی زمان خیلی زیادی ست؛ می فهمید که!؟ نه، نمی فهمید! دو هفته، بیست روز زمان خیلی خیلی زیادی ست.
.
.
.
پ.ن یک: عکس ها از اینجا
پ.ن دو: دو نقطه دی عرض می شه رسولی


Saturday, December 06, 2008
و به کرّات هم دیده شده که این آقا -عباس ِ بیچاره ی خودمان را می گوید- در حالیکه یک دوربین به گردن آویخته و یک دو نقطه دی گنده! در پهنای صورت قایَم کرده، مرتب این جمله را تکرار می کند:

عَـ کـُ سم، عکس می گیرم؛

!


Tuesday, December 02, 2008
... گاهی چیزی در تن آدم هست، قوی تر، و اینست که عرق کاری نمی شود. و این بد چیزیست، بدترین چیز دنیا همین است که آدم مست نکند، هرچه بخورد مست نکند و فقط خرجش زیاد شود.

بین ِدو در، ناصر تقوایی



و لابد یکی از خوبی های این ای دی اس ال ی که ما نداریم همین است؛
نه این که همینجور یک سر آن لاینی و گودرت را بالا و پایین می کنی و لابد فرندز شـِرد آیتمزت هم سر از هزار در نمی آورد؛ نه!

این است که همینجور که یک سر آن لاینی و گودرت را بالا و پایین می کنی و لابد فرندز شـِرد آیتمزت هم سر از هزار در نمی آورد، پـِلی لیستت که می رسد به این تراک شماره ی هفت این آلبوم، ناغافل ول می کنی همه چیز را و می روی کنار این پنجره ی باران خورده برای خودت سیگار دود می کنی.

و لابد خوبی دیگرش هم همین است؛ همین که هنوز تراک منظور تمام نشده، می آیی و می نشینی به نوشتن این چارخط، بی که یادت برود چه می خواستی بگویی؛ بی که یادت برود از همین جا دو تا ماچ آبدار هم بفرستی برای منصور و مکین.



Sunday, November 30, 2008
...
- عقد کردی !!؟
- هنوز نه
- عقل کردی
...


Monday, November 24, 2008

و در جای دیگری هم -گاس هم که همان کتاب کوچه!- می فرماد:

آدم دسته ی خودش رو که نمی بره؛
یا لا اقل دیگه استخوناش رو باقی می گذاره؛

حدستون درسته، بازم کار ِ خود ِ شیطون ِ بلا شه؛ ولی به همین برکت! مدیونید اگه یه وخت فکر کنید این عباس کیارستمی ِ ما خدای نکرده آدم بی ادب و هیـز و بددهنیه؛ نه!، این عباس ما فقط یه کم تنها ست؛ همین.



Saturday, November 22, 2008
در جای دیگری هم می فرماید

آتش است ...



Thursday, November 20, 2008
و اما بشنویم از آقای باستانی پاریزی که در سنگ هفت قلم بر مزار خواجگان هفت چاه ش برایمان تعریف می کند از قول امیر خیزی، منشی و مشاور ستارخان، که وقتی، ستارخان و باقرخان در پارک اتابک در حوضخانه نشسته و قلیان می کشیدند در حالی که فاتح و پیروز بودند و دنیا به کام مشروطه طلبان. در آن ساعت تلگرافی از نجف به نام ستارخان رسید، به من داد تا بخوانم. عنوان تلگراف را خواندم: حضور باهرالنـور پشتیبانان و حامیان دین مبین اسلام و کافه المسلمین، جنابان سردار ملی اسلام و باقرخان سالار ملی اسلام ... ستارخان مهلت نداد بقیه را بخوانم، رو به باقرخان کرد و به طعنه گفت:
- دلم به حال اسلامی می سوزد که من پدرسوخته سردار آن باشم و توی مادرقحبه سالارش!


Tuesday, November 18, 2008
صيقل از گذشت زمان است، نه گذر در سکوت و سکون. از سايش تن‌ها و دل‌هاست که جان جلا می‌گيرد. نه در خلوت، جان جانان جلا می‌بخشدت.

(+)




Sunday, November 16, 2008
پستان ِتان، کدام ِ شما

لب هایتان کدام

بگوييد!

کلّن!



Monday, November 10, 2008

"... می‌رفتيم به عرق‌فروشی‌ای‌ كه نزديكی‌های‌ بارانداز سراغش را داشتيم. عرق‌فروشی‌ ساكت بود و پرده‌های‌ پشت شيشه‌ها افتاده بود. گوشه‌ی‌ خلوتی‌ می‌نشستيم. چهارتا ميز ديگر هم بود، هر كدام سه چهار مرد پشتش، بيشترشان كارگرهای‌ بارانداز، ساكت و خيره به ليوان‌هاشان، می‌گفتی‌ پلك زدن يادشان رفته است. جوان كه بودند ساكت نشستن بدمستی‌ بود و عربده‌كشی‌ بدمستی‌ نبود. پيری‌ سراغ همه‌شان آمده بود. باورشان نمی‌شد كه پير می‌شوند. ..."

سلام عاشور
سلام همه ی کارگرهای بارانداز تابستان همان سال
سلام دایی جان


گاو! ، سوی جفا روی ...


Saturday, November 01, 2008
خیلی ببخشید که دارم انگشتم رو تا آرنج می کنم توی کون ت! خدا شاهده اصلن منظورم این نیست که یه وقت انگشتم رو تا آرنج بکنم توی کون ت! ...

Labels:



آقای آندره برتون هم در کتاب نادیا ش برایمان تعریف می کند که -سلام علی بای- آقای هوگو، در ایام آخر عمر، وقتی برای هزارمین بار، همراه ژولیت دوروئه* گردش کنان از همان مسیر همیشگی می گذشت، رشته ی افکارش را نمی گسست و سکوت را نمی شکست مگر هنگامی که کالسکه شان از مقابل ملکی عبور می کرد که دو در ورودی داشت، یکی بزرگ و دیگری کوچک، و در بزرگ را به ژولیت نشان می داد: "در ِ درشکه رو، خانم" و او، در جواب به در ِ کوچک اشاره می کرد: "در ِ پیاده رو، آقا"؛ سپس، کمی جلوتر، در برابر دو درخت که شاخه هایشان در هم فرورفته بود، دوباره می گفت: "فیلمون و بوسیس**"، در حالیکه می دانست از زبان ژولیت پاسخی نخواهد شنید، و این مراسم شورانگیز طی سالها هرروز تکرار شد؛ ...

Juliette Drouet: زن باریگری که از 1833 شریک زندگی ویکتور هوگو بود
Philemon et Baucis: افسانه شان را اوید، شاعر پرآوازه رومی، در کتاب دگردیسی ها روایت کرده است. این زوج، علیرغم کهولت و ناتوانی شان، از زئوس و هرمس، که در هیئت انسانهای فانی سفر میکردند، در منزلشان پذیرایی کردند. پس از مرگ، به درخت بلوط و زیزفون بدل شدند


Wednesday, October 22, 2008
خانه از ناله ی عشاق مبادا خالی ، آقای دکتر